من به اتفاق۱۸نفر از رزمندگان خطیرکلادرکاروان۲درسال۶۵عازم منطقه جنوب شده ایم ابتدادرپادگان
شهید جعفر زاده اندیمشک تقسیم وبه گردان امام باقراز لشگر ۲۵ کربلا درهفت تپه رفتیم بعداز اموزش
مجدد به یکی از گروهان بعنوان بیسم چی شهیدموسوی شیخ انتخاب شدم کم کم گردان حال وهوای
خاصی به خودش میگرفت فرمانده گردان ما شهید علیرضا بلباسی درجمع نیروها حاضرومسائل مربوط به
عملیات را توضیح میداد رزمند گان دست دراغوش هم گریه واز هم شفاعت می خواستند ودران غروب
اسمان درهم می پیچید وجایش به ابرهاداد باران نم نم شروع به باریدن کرد که درهمین زمان اتوبوسها
برای سوار کردن نیروها جهت عملیات امده بودند..ومابه نوبت سوارماشینها میشدیم که حاج ابراهیم
اسلامی امد وگفت بردارها شماباهم دیگر دریک گردان ویک گروهان میروید احتمال شهادت هم زیاداست
لطفاازهم جداشوید که بعدازجداشدن درمنطقه باز بهم رسیدیم بهرحال ماشینها بعداز ساعتها به نهر
ابوفلفل رسیداند ودقایقی بعد قایقها اماده سوار کردن ماشده اند چون منطقه سخت زیر اتش
بود وباسختی به انطرف رودخانه روانه شده ایم یعنی انطرف اروند رود . اتش دشمن از زمین وهوا برسرما میبارید وشب هنگام
درگوشه ای سنگر کوچکی درست کرده ورفتیم داخل ان تاصبح درخط اتش بعثی ها قرار گرفتیم
البته این مکانی که ما موضع داشتیم خط اصلی نبود بلاخره انشب بهر سختی بود گذشت هواکمی
روشن شد وما یکی یکی همد یگر پیداکردیم فرماندهان ماهم با سازماندهی سریع نیروها اماده رفتن به
خط مقدم شده اند یادم میایدکه شهید حسن فرجی موقعیکه که ازروستای خطیرکلاشب قبل اش میخواستیم بیایم
ان شب مادر حسن شام دعوت اش بودیم وماراسفارش به همدیگر میکرد اما من اورا دران
گیرودار ساعتی گم کرده ام وبعداز پیداشدن سوار تویوتا شده هواتاریک محض بود وحرکت اغاز
شدتاجایکه دشمن حرکت ماشینها رافهمید واتش رادوباره اغاز کردوشدت گلوله باران انقدر سنگین بود
که ازماشین پیاده شدم ایم حالا اینجا خط مقدم بود ورفتیم بغل خاکریز وداخل سنگر کوچک باور کنید
انقدر اطراف ما گلوله توپ خمپاره میخورده که تمام بدن ما زیر خاک رفت ودشمن احساس میکنم
خودش خسته شد واتش کم شد واوخر شب بود که اولین قسمت عملیاد اغاز شد در مرحله اول شهید
جواد رگنی ازما جداشد وروانه شد وساعتی بعد بااصابت گلوله کالیبر ۵۰ به کتف اش به شهادت رسیده
بود که مادر مرحله دوم رسیدیم پیکر اورادران سنگر کوچک دیده ام درکنار پیکر ایشان ماندیم
چون هوا روشن شد انروز من در کنار شهید موسوی شخ فرمانده ما بودبا مرکز فرماندهی درارتباط بوده تا
منطقه تثبیت میشدلحظه هابه سختی میگذشت وما تشنه وگرسنه در جلوی دشمن ایستاده گی
میکردیم وتاشب تعداد زیادی از رزمنگان به شهادت رسیداندچون منطه پشت ما هم تحت نظر دشمن
بود کسی نمی توانست در هوای روشن بما کمک کندوکم کم هوا غروب میشد که من با بی سیم
باشهید بلباسی تماس گرفتم گفتم حاجی ما مجروح وشهید زیاد داریم ایشان دستور فرمودند که حاج
عباس طالبی الان حر کت کرده وبه سمت شما میایدایشان به هر ترتیبی بود امدند وقتیکه ایشان منظره
شهادت بچه ها رادیدمجدا با اقای بلباسی وشهیدموسی محسنی وعلی اکبر کارگر تماس گرفت
وموضوع رااطلاع داد وچند نفر جهت کمک امدند وشهدا ازجمله شهید رگنی رااز منطقه اصلی خارج
نمودندالبته شب هم توسط عراقیها با شلیک منور تبدیل به روز میشد این از ترسشان بودکه
خداونددردل کافران می گذاشت ومادرکل روز درداخل کانال کوچک که نیروی دشمن از هر طرف دید کامل
داشت ومادرانجا بصورت کمین مراقب دشمن بودیم که پادک نزند علاوه بران دشمن هم حسابی منطقه
زیراتش انواع صلاع اتشباری میکرد دران شب شهید حیدر علیزاده باتعدای از نیروها بجای
شهداومجروحین نزد ما به کمین امدند وقتیکه من ایشان دیدم خوشحال شدام چون چند روزی اورا ندیدیم
ولحظه عجیی بود امد کنار من وگفتم خوش امدی ولی مواظب اوضاع باش چون دشمن مارادید دارد
وشماهم که امدید روحیه مابهتر شدانروز کنارهم تاغروب درددل کردیم روز اخر بود که خدمت ایشان بودام
درهمین اسنا فرمانده موسوی گفت غروب به محض تاریک شدن بادران بروند کمی مهمات از مقر گردان
بیاورند ازجمله دافطلب شهیدعلیزاده بود شب فرارسید واین برداران رفتند ومقداری مهمات
اوردنددربرگشت لحظه ای چهره اورا نگاه کردام حالت نورانی پیداکرده بود گفتم بیا پیشم امد ونشست
ومراقب اطراف هم بود مقداری غذا درپلاستیک پیچیده بود را باز کرد وباهم شام خوردیم دوباره ارام ارام
صحبت میکردیم البته منطقه فاو بدلیل نمکزار بودانش وشرجی بودن هوا واب کثیف اطراف که باامدن
خمپاره ها به اطراف ونزدیکی وضع لباس وسر وصورت ماراکاملا تغیر داده بود شب به نیمه رسیده بود که
گفتم کمی استراحت کن البته درکمین ما بصورت دراز کش بودیم کمی استراحت میکرد باز بیدار
میشدحالا حساب کنیدشما دران وضیعت صدای غرش خمپاره.وضیت جسمی وخستگی چندروزه چطور
استراحت می کردیم همش نگران من بود چون باید جواب بی سیم بلباسی یامحسنی یاشهید گارگر
رامیدام واقعانمی دانم با این زبان قاصر چگونه فداکاری رزمندگان رابیان کنم شب به فجر نزدیک
میشدچون ساعتی دیگر سرنوشتی در انتظار ما بودکه دست تقدیر کبوتری را به حرم اللهی فرا می
خواند.موقع نماز صبح بود واماده برای نماز شدیم البته باهمان وضیعت تیمم کردهام ونماز را درداخل
کمین بصورت دراز کش خواندم حالا نوب شهید بود که نماز بخواند من سرم کمی از کانال خاکریزبا لا
اوردم ونگاه کردم دیدام دشمن سر دوشکا اماده ایستاده ودنبال شلیک است شهید درحال اماده شدن
برای نماز بودکه لحظه ای نیم خیز شدودراین اسنا ان دشمن بعثی که دیده بود شهیدرابطرفش تیراندازی
کرد ویادم سه گولوله دوشکا به شکم شهید خورده بود ودران زمان بود که اورا دراین اوضاع دیدام گفتم
خوشا بحالت که باشهادت رفتی راستش من هم کمرم شکست دوست تمام دوران زندگی ام تکرم
کردبابیسیم تماس گرفتم که حاج عباس امد وشهیدرا ازکنارم برد ومن غصه خود م رامیخوردم که من گنه
کارواین دنیا وانفسا چه کنم وانروز بر من خیلی سخت گذشت وغبطه خوردن الان ۲۶سال ازانروزمیگذرت
ومن هم ماندام باکوله باری ازخاطره بیاد ماندنی برای شادی روح این شهید بر محمد وال محمد صلوات
یاعلی مدد
سلام ایی غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه