چگونگى شهادت حضرت فاطمه عليها السّلام
ابان بن ابى عياش از سليم بن قيس نقل كند كه گفت: نزد عبد اللَّه بن عباس در خانهاش بودم، گروهى از پيروان على عليه السّلام با ما نشسته بودند، ابن عباس براى ما سخن مىگفت، از جمله گفت: اى برادران! روزى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم از دنيا رحلت فرمود، هنوز آنحضرت را دفن نكرده بودند، كه مردم بيعت خويش را با وصياش حضرت على عليه السلام شكسته و مرتد شدند، و از اين پس به اختلاف روى آوردند.
آري هنوز على بن ابى طالب عليه السّلام سرگرم غسل و كفن و حنوط و دفن پيامبر صل الله عليه و آله بود، كه توطئه نا اهلان شروع و تفرقه بين امت آغاز شد، آنحضرت بعد مايوس شدن از مردم خانه نشيني را انتخاب و به تأليف قرآن روى آورد، زيرا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم او را از نيّات اين قوم آگاه ساخته بود.
پس از آنكه مردم دچار فتنهاى شدند كه اين دو نفر فتنه گر فتنه برپا كردند و همه گرفتار آن شدند و ديگر از مردم جز بنو هاشم و ابو ذر و مقداد و سلمان و تعداد اندكى از پيروانشان كسى نمانده بود كه بيعت نكرده باشد.
بعد از بیعت همه با مخالفین ولایت: عمر به ابو بكر گفت: همه مردم با تو بيعت كردند به جز علی و خاندانش و اين چند نفر، دنبال علی بهفرست تا بيعت كند.
ابو بكر، قنفذ پسر عموى عمر را نزد خود خواند و بهاو گفت: اى قنفذ! نزد على برو و به او بگو: به خليفه رسول خدا پاسخ گوى و با او بيعت كن!
قنفذ رفت و اين پيام را به على عليه السّلام رساند.
على عليه السلام فرمود: چه زود بر رسول خدا دروغ بستيد و بيعت خويش را شكستيد و مرتد شديد! به خدا سوگند! رسول خدا جز من خليفهاى نگذاشته است، اي قنفذ، تو قاصدى، برو و به او بگو: على به تو مىگويد: به خدا سوگند! تو مىدانى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم تو را به خلافت نگماشته است.
قنفذ نزد ابو بكر رفت و پيام آنحضرت را به او رساند.
ابو بكر گفت: على راست مىگويد! رسول خدا مرا به خلافت نگماشته است، عمر خشمگين شد و با عجله از جاي برخاست و به ابو بكر گفت:
بنشين! سپس به قنفذ گفت: برو نزد علي و به او بگو: امير المؤمنين ابو بكر را پاسخ گوى!
قنفذ رفت و پيام وى را به على عليه السّلام رساند، على فرمود: به خدا دروغ مىگويد، برو به او بگو: به خدا سوگند! تو خود را به اسمى خواندهاى كه شايسته تو نيست، براستى مىدانى كه امير المؤمنين كسى ديگري جز تو است.
قنفذ برگشت و پيام على را به آن دو رساند. عمر خشمناك برخاست و گفت: به خدا سوگند! من سبك سرى و سست نظرى وى را مىدانم، تا او را نكشيم كارمان روبراه نشود، بگذار سرش را برايت بياورم.
ابو بكر گفت: بنشين.
عمر سرپيچي ميكرد، تا اينكه ابو بكر او را سوگند داد، آن وقت نشست، سپس ابو بكر به قنفذ گفت: برو و به او بگو: ابو بكر را پاسخ گوى.
قنفذ رفت و گفت: اى على! ابو بكر را پاسخ گوى. على فرمود: من هم اكنون سرگرم كارى هستم، من كسى نيستم كه وصيت دوست و برادرم را رها كنم و نزد ابو بكر روم و بر ستمى كه بر آن اجتماع كردهايد نزديك شوم.
قنفذ رفت و به ابو بكر گفت: عمر خشمناك از جا برخاست و خالد بن وليد را صدا زد و به او و قنفذ دستور داد كه با خود هيزم و آتش بردارند، سپس خودش آمد تا به در خانه علىعليه السلام رسيد.
عمر به در خانه حضرت علي آمد و بر در كوبيد، اى پسر ابو طالب در را باز كن.
حضرت فاطمه عليها السّلام در حاليكه در پى درگذشت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم لاغر شده بود، و سرش را با دسمالي بسته بود، پشت درب خانه آمد و فرمود: اى عمر! ما را به تو چكار! ما را در مصيبتمان هم رها نمىكنى؟
عمر گفت: اي فاطمه عليها السّلام! در را باز كن و گر نه آن را بر سر شما به آتش مىكشيم.
فاطمه عليها السّلام فرمود: اى عمر! از خدا نمىترسى كه به سرايم درآمدى و به خانهام يورش آوردى؟! عمر برنگشت، سپس آتش خواست، در خانه را آتش زد، در آتش گرفت. سپس عمر در را فشار داد و باز كرد فاطمه عليها السّلام جلو آمد و فرياد كشيد: اى پدر! اى رسول خدا! عمر شمشير را كه در غلاف بود بلند كرد و بر بازوى حضرتش كوبيد، حضرتش از درد فرياد كشيد، عمر تازيانه را بلند كرد و بر بازوى حضرتش نواخت، فاطمه عليها السّلام فرياد كشيد: اى پدر!
على علیه السلام از جا پريد و يقه عمر را گرفت و او را كشيد و بر زمين زد و بينى و گردنش را مالاند و خواست او را بكشد كه سخن رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم و وصيّت آن حضرت به يادش آمد كه او را به پايدارى و اطاعت از دستورهايش سفارش كرده بود، لذا فرمود: اى پسر صهاك! به آن كه محمّد را به نبوّت گرامى داشت سوگند! اگر پيمان با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم نبود مىدانستى كه نمىتوانستى به خانهام وارد شوى. عمر كمك خواست، مردم يورش آوردند و وارد خانه شدند، خالد بن وليد شمشير كشيد تا فاطمه عليها السّلام را بزند. على با شمشير بر او تاخت، على را سوگند داد، حضرتش دست نگهداشت. مقداد و سلمان و ابو ذر و عمّار و بريده اسلمى به سراى على عليه السّلام شدند و به يارى حضرتش شتافتند، نزديك بود فتنهاى برپا شود، على عليه السّلام از خانه بیرون آمد، مردم دنبال حضرتش بودند. سلمان و ابو ذر و مقداد و عمّار و بريده اسلمى هم دنبال حضرت رفتند و مىگفتند: چه زود بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم خيانت كرديد و كينههاى پنهان در سينههاتان را آشكار نموديد! بريده اسلمى گفت: اى عمر! آيا بر برادر و وصىّ رسولخدا مىشورى و دخترش را مىزنى؟! همين تويى كه در ميان قريش دست نشان هستى!؟ خالد بن وليد شمشيرش را كه در غلاف بود بلند كرد تا بريده را بزند، عمر دستش را گرفت و او را از اين كار بازداشت.
على عليه السّلام را ريسمان پيچيده نزد ابو بكر بردند. وقتى چشم ابو بكر به حضرتش افتاد فرياد زد: رهايش كنيد!
على علیه السلام فرمود: ای ابوبکر چه زود بر اهل بيت پيامبرتان شوريديد اى ابو بكر! به چه حقى و به چه ميراثى و به چه سابقهاى مردم را به بيعت با خويش كشاندى! مگر چندى پيش همين تو نبودى كه به فرمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم با من بيعت كردى؟
عمر گفت: از اين حرفها دست بردار اى على! به خدا اگر بيعت نكنى تو را مىكشيم.
حضرت على عليه السّلام فرمود: در اين صورت بنده مقتول خدا و برادر مقتول رسول خدا خواهم بود.
عمر گفت: بنده مقتول خدا آرى ولى برادر مقتول رسول خدا نه.
حضرت على علیه السلام فرمود: به خدا سوگند! اگر قضاى الهى و پيمانى كه دوستم رسول خدا با من بسته در كار نبود به شما چنين اجازهاى نمىدادم، چرا كه تو مىدانى كدام يك از ما كم ياورتر و بىكس و كارتريم. و اين در حالى بود كه ابو بكر خاموش بود و سخنى نمىگفت.
بريده اسلمى برخاست و گفت: اى عمر! آيا شما دو تا نبوديد كه وقتى رسول خدا به شما دستور داد نزد على برويد و به امارت مؤمنان بر او سلام كنيد، شما نبودید که از حضرتش پرسيديد كه آيا فرمان خدا و رسولش این است؟ و پیامبر صل الله علیه و آله فرمود: آرى!
ابو بكر جواب داد: آرى بريده! چنين بود
عمر گفت: اى بريده! تو را به اين كار چه، چرا دخالت مىكنى؟ بريده گفت: به خدا سوگند! در ديارى كه شما در آن امير باشيد، نمانم. عمر دستور داد او را را بزنند و بيرون كنند.
سپس سلمان برخاست و گفت: اى ابو بكر! از خدا بترس و سر جايت بنشين و خلافت را به اهلش واگذار تا امّت تا روز قيامت خوشبخت باشد و حتى دو نفر هم از اين امّت دچار اختلاف نشوند.
ابو بكر پاسخش نداد.
سلمان تكرار كرد، عمر بر سرش داد كشيد و گفت: تو را به اين كار چه، چرا دارى دخالت مىكنى؟ سلمان گفت: آهسته اى عمر! سر جايت بنشين و خلافت را به اهلش واگذار تا امت به قيامت خوشبخت باشد، و اگر نكرديد بدانيد كه تا قيامت اين امّت خون خواهد خورد و رهاشدگان مشرك مكه و راندهشدگان مدينه و منافقان بر آنان مسلّط خواهند شد، به خدا سوگند! اگر مىدانستم كه مىتوانم ستمى را برطرف كنم و يا دين خدا را نيرومند سازم، شمشيرم را برمىداشتم و مىجنگيدم، آيا بر وصىّ رسول خدا مىشوريد؟! بلا و بدبختى بشارتتان باد و از رفاه و راحتى محروم مانيد. سپس ابو ذر و مقداد و عمار برخاستند و به على عليه السّلام گفتند: چه دستور مىدهى؟ به خدا اگر بفرمايى با شمشير مىجنگيم تا كشته شويم. على فرمود:
رحمت خداى بر شما باد، دست نگهداريد و وصيت رسول خدا را بياد آوريد كه به شما چه وصيت كرد. آنان دست نگهداشتند.
عمر به ابو بكر كه بالاى منبر نشسته بود گفت: تو آن بالا نشستى و اين كه اينجا نشسته با ما سر جنگ دارد و كار ما راست نگردد، بگو كه يا با تو بيعت كند و يا دستور بده گردنش زده شود. امام حسن و امام حسين كه بالاى سر پدرشان ايستاده بودند، وقتى سخن عمر را شنيدند گريستند و به صداى بلند گفتند: اى رسول خدا، يا جدّاه! على آن دو را به سينهاش چسباند و گفت: گريه نكنيد به خدا سوگند نمىتوانند پدرتان را بكشند، اين دو كوچكتر و پستتر و ناچيزتر از آناند كه بتوانند چنين كنند.
امّ ايمن دايه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم و امّ سلمه گفتند: اى گمراهان! چه زود حسدتان را به آل محمد نشان داديد. عمر دستور داد كه از مسجد بيرون شوند و گفت: ما را به زنان چه كار!
سپس عمر گفت: اى على! برخيز و بيعت كن.
على(علیه السلام) فرمود: اگر نكنم؟
عمر گفت: به خدا گردنت را مىزنيم.
على(علیه السلام) گفت: پسر صهاك! دروغ مىگويى! تو نمىتوانى چنين كنى،تو زبونتر و ناتوانتر از آنى كه بتوانى چنين كنى.
خالد بن وليد پريد و شمشيرش را كشيد و گفت: به خدا اگر بيعت نكنى تو را مىكشم.
على عليه السّلام برخاست و دو سوى پيراهنش را گرفت و كشيد و او را از پشت بر زمين زد و شمشير از دستش گرفت.
سپس عمر با اصرار می گفت: اى على بر خیز و بيعت كن.
فرمود: اگر نكنم؟ گفت: به خدا تو را مىكشيم. حضرت سه بار بر آنان حجّت تمام كرد، سپس دستش را بدون اينكه كف بگشايد دراز كرد و ابو بكر بر مشت گره كرده حضرتش دست كشيد و به همين راضى شد، سپس به خانهاش رفت و مردم هم دنبالش رفتند.
چند روز بعد از این واقعه به فاطمه عليها السّلام خبر رسيد كه ابو بكر فدك را مصادره كرده است.
حضرتش زهرا با زنان بنى هاشم بيرون شده و نزد ابو بكر رفتند و فرمود: اى ابو بكر! آيا مىخواهى زمينى را از من بگيرى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم آن را به من داده و در عوض از چيزى به من صدقه دهى كه مسلمانان براى گرفتن آن نه اسبى تاختهاند و نه ركابى زدهاند؟ آيا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم نفرمود كه: «احترام و آبروى انسان پس از وى در فرزندانش حفظ مىشود» و تو مىدانى كه آن حضرت جز آن زمين چيزى به جا نگذاشته است.
وقتى ابو بكر سخن فاطمه و زنان همراهش را شنيد، كاغذ و قلمى خواست تا فدك را به حضرت واگذار كند. عمر از در درآمد و گفت: اى خليفه رسول خدا! ننويس تا كه بر ادعايش شاهدى آورد. فاطمه عليها السّلام فرمود: آرى شاهد دارم. عمر گفت: كيست؟ فرمود: على و ام ايمن. عمر گفت: گواهى زنى عجم پذيرفتنى نيست، فصيح سخن نمىگويد! و على هم آتش به كماج خويش مىريزد. فاطمه عليها السّلام با خشمى غير قابل توصيف برگشت و بيمار شد.
على عليه السّلام براى اداى نمازهاى پنجگانه به مسجد مىرفت. در پى هر نمازى ابو بكر و عمر از حضرتش مىپرسيدند كه: حال دختر رسول خدا چگونه است. تا كه حضرتش در بستر افتاد. ابو بكر و عمر از حال حضرت زهرا سلام الله علیها پرسيدند و گفتند: یا علی تو ميدانى كه ميان ما و او چه گذشته است، اگر براى ما از وى اجازه بگیری تا نزد از او بیاییم و پوزش بخواهيم خوب بود.
حضرت على علیه السلام فرمود: باشد به حضرتش مىگويم. آن دو آمدند و در خانه ايستادند، على عليه السّلام بر فاطمه عليها السّلام وارد شد و فرمود: اى آزاده! ابو بكر و عمر بر در ايستادهاند و مىخواهند بر تو سلام كنند، نظرت چيست؟ فاطمه عليها السّلام فرمود: خانه خانه تو است و آزاده همسر تو است، هر چه مىخواهى بكن. على فرمود: روبندت را ببند، حضرت روبند بست و رو به ديوار كرد. آمدند و سلام كردند و گفتند: از ما راضى باش، خداى از تو راضى باشد. فاطمه عليها السّلام فرمود: چه چيزى شما را به اين كار واداشت؟ گفتند: اعتراف ما به بدى در حق تو، و حال اميدواريم كه از ما درگذرى و خشم و كينت را از ما فروگذارى. فرمود: اگر راست مىگوئيد به آنچه از شما مىپرسم پاسخ گوئيد؛ من چيزى از شما مىپرسم كه مىدانم شما دو تا آن را مىدانيد، اگر راست گفتيد مىدانم كه در آمدنتان صادق هستيد. گفتند: از هر چه مىخواهى بپرس.
فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا از رسول خدا شنيديد كه فرمود: فاطمه پاره تن من است هر كس او را بيازارد مرا آزرده؟
گفتند: آرى!
حضرتش دست به آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا! اين دو مرا آزردند، از اين دو به تو و رسولت شكايت مىكنم، نه به خدا هرگز از شما دو تا راضى نخواهم شد تا كه پدرم را ملاقات كنم و از آنچه كردهايد حضرتش را با خبر نمايم تا او در باره شما حكم كند.
در اين هنگام ابو بكر شروع كرد به داد و فرياد و وا ويلا گفتن و به شدّت ترسيد.
عمر گفت: اى خليفه رسول خدا! از حرف زنى مىترسى؟! فاطمه عليها السّلام پس از درگذشت پدرش رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم چهل روز زنده بود. در آستانه رحلت، على عليه السّلام را خواست و فرمود: اى پسر عمّ! من دارم مىميرم و تو را وصيّت مىكنم كه با دختر خواهرم زينب ازدواج كنى كه براى بچههايم مانند خودم است، برايم تابوتى بگير كه ديدهام فرشتگان در فوايد آن برايم سخن گفتهاند، وهيچ يك از دشمنان خدا در تشييع جنازهام و مراسم دفنم و نماز بر من حاضر نشوند.
فاطمه عليها السّلام در همان روزى كه وصيّت كرد، درگذشت. گريه زنان و مردان، مدينه را لرزاند و مردم سخت وحشت كردند، درست مانند روزى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم درگذشته بود. ابو بكر و عمر آمدند و به على تسليت دادند و گفتند:
اى ابو الحسن! در نماز بر دختر رسول خدا بر ما پيش نگيرى! شب كه شد، على عليه السّلام، عباس و فضل و مقداد و سلمان و ابو ذر و عمار را فراخواند. عباس جلو افتاد و بر حضرتش نماز گزارد و دفنش كردند. صبح كه شد ابو بكر و عمر و مردم آمدند كه بر فاطمه عليها السّلام نماز بخوانند، مقداد گفت: ما ديشب فاطمه عليها السّلام را دفن كرديم.
عمر رو به ابو بكر كرد و گفت: به تو نگفتم كه اينها چنين خواهند كرد؟!
عباس گفت: حضرت فاطمه عليها السّلام وصيت كرده بود كه شما دو تا بر او نماز نگزاريد.
عمر گفت: به خدا، شما بنى هاشم هنوز حسد قديمتان را نسبت به ما رها نكردهايد، اينها همان كينههاى نهان در سينههاتان استكه هرگز بيرون نرود.
به خدا سوگند تصميم گرفتم كه فاطمه را نبش قبر كنم و بر او نماز گزارم! على فرمود: «به خدا اگر بتوانى اى پسر صهاك! قسمت به كمر خودت خواهد زد! به خدا اگر شمشير كشم تا خونت را نريزم آن را غلاف نكنم، حالا اگر جرات دارى برو بكن!» عمر ترسيد و خاموش شد و دانست كه هر گاه على سوگند ياد كند به آن وفا نمايد.
آنگاه حضرت على علیه السلام فرمود: اى عمر! آيا همين تو نبودى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم قصد جان تو را داشت و دنبالم فرستاد و من با شمشير آويخته آمدم، به سوى تو آمدم كه تو را بكشم، اين آيه نازل شد كه: بر آنان شتاب مكن! آنان را فرصتى دادهايم «1»؟ ابو بكر و عمر رفتند.
توطئه ترور حضرت علی علیه السلام
ابن عبّاس گفت: آنان توطئه كردند، مذاكره نموده و گفتند: تا اين مرد زنده است كارمان سامان نيابد.
ابو بكر گفت: چه كسى را داريم كه او را بكشد؟ عمر گفت: خالد بن وليد را. دوتايى دنبال خالد فرستادند و به او گفتند: اى خالد! نظرت در باره كارى كه مىخواهيم تو را به آن بگماريم چيست؟ گفت: به هر كارى كه خواهيد، بگماريد به خدا اگر مرا به كشتن على بن ابى طالب واداريد، انجام دهم. گفتند: به خدا جز آن نخواهيم. گفت: او را مىكشم. ابو بكر گفت: هر گاه به نماز صبح ايستادم، در كنارش بايست و شمشيرت با تو باشد هر گاه سلام نماز دادم گردنش را بزن.
گفت: چنين كنم. و پراكنده شدند.
سپس ابو بكر در باره كشتن على بن ابى طالب انديشيد و دريافت كه اگر چنين كند، نبرد طولانى و سختى درخواهد گرفت، لذا پشيمان شد و آن شب تا صبح نياسود و به مسجد آمد و با مردم به نماز ايستاد، بسيار پكر و گيج بود و نمىدانست چه مىخواند، خالد بن وليد با شمشيرى آويخته در كنار على عليه السّلام به نماز ايستاد. على عليه السّلام اين توطئه را دريافته بود، وقتى ابو بكر از تشهد نماز فارغ شد پيش از اينكه سلام دهد فرياد زد: «اى خالد! آنچه تو را فرمودهام نكن، كه اگر كردى تو را مىكشم»، سپس به چپ و راست خود سلام گفت.
على پريد و يقه خالد را گرفت و شمشير را از دستش پراند و او را بر زمين زد و بر سينهاش نشست و شمشيرش را برداشت تا او را بكشد. مردم بر سر او جمع شدند تا اگر بتوانند خالد را از دست وى برهانند. عباس گفت: او را به صاحب اين قبر سوگند دهيد كه دست بردارد. او را به صاحب قبر سوگند دادند، رهايش كرد و برخاست و به خانهاش رفت.
زبير و عباس و ابو ذر و مقداد و بنو هاشم آمدند و شمشير كشيدند و خطاب به مردم گفتند: «به خدا سوگند! به خانه نرسيد تا كه خالد حرف زند و به توطئه اعتراف كند» ، مردم پريشان و آشفته شدند.
زنان بنو هاشم بيرون آمدند و فرياد زدند و گفتند: «اى دشمنان خدا! چه زود دشمنى با رسول خدا و اهل بيتش را آشكار كرديد! شما مىخواستيد اين كار را با رسول خدا بكنيد ولى نتوانستيد، ديروز دخترش را كشتيد و امروز مىخواهيد برادرش و پسر عم و وصى و پدر فرزندانش را بكشيد، به خداى كعبه سوگند! دروغ گفتيد و نمىتوانيد او را بكشيد». وضع به گونهاى بحرانى شد كه مردم ترسيدند فتنه بزرگى برپا شود.
منبع از جانباز صفای